تبليغاتX
آراد پسر گل مامان
آراد به معنی آراینده و همچنین نام فرشته ای در دین زرتشت می باشد.

سلام

 

هفته گذشته، هفته خوبي براي آراد نبود. شب هاش با تب شديد و روزها با بيحالي و ضعف....

دكترش پيشنهاد داد براي اطمينان بيشتر آزمايش بديم. آزمايشها هم چيزي نشون نداد....خدا روشكر بالاخره تموم شد....فقط اين وضعيت يكم برنامه سفر ما رو عقب انداخت.... در هر صورت، صبح پنج شنبه با خيال راحت راه افتاديم...

هوای صاف و آفتابی با ظهر های گرم و شرجی، علاوه بر مامان و باباي خسته، براي آراد كوچولو هم خواب آور بود ... و اين باعث مي شد بيشتر استراحت كنه و انرژي تحليل رفتش برگرده.

هواي مرطوب شمال ذهن و تن خسته من رو کاملا آروم می کرد.... و من آرزو مي كردم اي كاش يه روز از آلودگي هوا و ترافيك تهران كه داره عمر و جوونيمون رو مي گيره رهايي پيدا كنم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/31ساعت 9:22  توسط مامان | 

تقدیم به پدرم:

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

هنوزم اگه نگیری دستامو، می افتم از پا

 

تقدیم به همسرم:

فرزادم....تکیه گاهم....، ای که واژه مرد سزاوار وجود مهربونته، دوستت دارم و روزت مبارک.....

 


دو سه روز آراد تب شدید داشت به حدی که کارش به پاشویه و قطره استامینوفن رسید. دیگه آراد خنده رو و مهربون من نبود ....شده بود غرغرو  و بی تاب.....

می گن واسه دندونشه ولی هنوز خبری نشده!  گفتن تا آش دندونیش رو نخورید از دندون خبری نیست ...!!!!  دیروز مامانم واسش آش دندونی پخت... پس چی شد؟؟  آش دندون فیلی باید بپزیم شاید!!!

امروز تبش قطع شده... و شروع کرده به شیرین زبونی....خدایا شکرت....


اگه خدا بخواد،ما فردا چهارشنبه عازم شمالیم. امیدوارم هوا خوب باشه آراد هم اذیت نشه....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 12:57  توسط مامان | 

سلام

از همه برای نظر های توأم با لطف و محبتتون ممنونم.

مادر شوهرم بالاخره پنج شنبه مرخص شد... حالش هم خیلی بهتره... تو مدتی که بیمارستان بود هر روز یه حالی داشت. یه روز سرحال و قبراق (اگه ديكته ش درسته!) یه روز کسل و ناامید... از وقتی اومده خونه خدا رو شكر روحیه اش خیلی خوبه...

ديگه امروز نوبت آراده :

اين روزا اوج شيرينيشه....

صبح ها كه پا مي شه سرش رو مي چرخونه بالا و دنبالمون مي گرده... تا يكي رو مي بيني لبخند مي زنه...

كاملا مشخصه كه صدامون مي كنه البته نه به اسم! با صداهاي نامفهوم... البته شايد براي خودش معنادار باشه ....

متوجه شديم كه مي شه شرطيش كرد. اگه چند بار يه شيئ رو نشونش بديم و مثلا بگيم "عكس بابا" فردا دوباره بگيم "عكس بابا" با چشاش مي گرده پيداش مي كنه. تازه خودشم از اين قضيه كلي ذوق مي كنه...

با بچه ها اصلا غريبي نمي كنه، براشون دست دراز مي كنه و با همون زبون من در آوردي خودش باهاشون حرف مي زنه. در صورتيكه با بزرگترها اين طور نيست اولش يكم غريبي و بعد ... زودي پسر خاله مي شه.

عاشقه ميوه و نونه ! يه تيكه نون كه مي ديم دستش از هول، هلش مي ده تو دهنش، يكم كه خيس خورد غورتش مي ده پايين!!

اگه چيزي بخوريم حتي اگه تو بغلمون باشه سرش رو مي گيره بالا و نگاه مي كنه تو دهنمون. بقول باباش نخوردمون مي كنه...

مي گن بذارين بچه خودش غذا بخوره تا به دلش بشينه.... منم چند بار يه زير انداز پهن كردم و ظرف غذاشو گذاشتم جلوش. خدا ميدونه بعد از هر بار غذا خوردن به كارواش نياز داره...

چند روز پيش رو زمين سفره پهن كردم ...تو يه بشقاب بزرگ برنج سفيد كشيدم تا آراد هم پيش ما بشينه و غذا خوردن رو ياد بگيره ...برنج ها رو به هزار زحمت با مشت برمي داشت، مي اورد نزديك دهنش نمي دونست چطوري بخورش! ... بعد از اينكه همش رو ريخت رو سفره! حمله كرد به بشقاب من ...واقعا صحنه جالبي بود... باباش مي گه خيلي خوشم مياد كه زبله... از اين بچه هاست كه حق خودش رو مي گيره!  منم مي گم :خدا كنه مثل من نباشه كه حقم همه جا خورده شد.

بقيه ش رو يه روز ديگه مي نويسم .... از اينكه يه روز مجبور شدم با خودم بيارمش اداره و ...

چند وقته اینقدر تو رفت و آمدم که نتونستم درست وحسابی از آرادم عکس بگیرم این چند تا رو فعلا داشته باشین...

شصته پا شو می خوره

 

عموهاشو صدا می کنه....اَادَ

 

همین جوری........

 

چون عکس ها رو برای خودم ایمیل کردم کیفیتش اومده پایین.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/22ساعت 11:32  توسط مامان | 
سلام

این روز ها تمام فکرم آراده ... ساعت ۳۰/۱ که می شه دل تو دلم نیست.... کارت می زنم، با قدم های سریع می رم سر کوچه تاکسی بگیرم و برسم به اون لبهای خندون.... وقتی در روباز می کنم می رم تو، همینطور که تو بغل مامانمه دستاشو تند تند تکون می ده و با ذوق می خنده.... وقتی با هزار تا قربون صدقه بغلش می کنم ...دماغش رو به سر و صورتم می ماله... سرش رو محکم به سینم فشار می ده... و من ... معنای واقعی عشق رو حس می کنم .... اینجاست که گرمای هوا، خستگی و گشنگی یادم می ره و با وجود اصرار های مامان برای خوردن نهار نیم ساعتی می بوسمش ...می چلونمش... و سعی می کنم جبران ساعت های غیبتم رو بکنم... هر چند می دونم که نمی تونم اون نگاه های منتظر رو جواب بدم...

روز چهارشنبه با دوستای خوبم یه قرار ساده و صمیمی داشتم .... نمی دونم قرار های اینترنتی رو تجربه کردید یا نه ولی... اینکه یه نفر رو ماه هاست میشناسی ....حتی صداشو هم شنیدی و همیشه برای خودت بهترین چهره رو ازش کشیدی...درست مثل رمان های عاشقانه ای که تو دوران نوجوانی می خوندیم و شخصیت های داستان رو شبیه زیباترین آدم هایی که می شناختیم، تصور می کردیم !!... هر شکلی و هر جوری که باشن اهمیت نداره مهم اینه که مهربون و دوست داشتنی هستن.... و از اینکه تو این دنیای بزرگ چند تا دوست با شادی و غم مشترک داری خوشحالی....

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 9:38  توسط مامان | 

 

تـــــو بلندای زمــــان و ملکوتــــــی مـــــــــــادرم
تو همـــــان زمزمـــــه صدق و صفایـــــــی مادرم

گر که بد بودم، بــــــــــدی کــــــــردم بـه تـــــــو
   آنکه آخم ميشنيد و ميجهيد از جا تو بودی مــــادرم

 

                  روز مادر بر همه مادران فداکار و مهربون مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/04ساعت 8:50  توسط مامان | 

سلام

بايد بگم بالاخره موفق شدم آراد رو روي پا بخوابونم.

خيلي سختم بود چون طاقت ناراحتیش رو ندارم اون هم از من انتظار داره تو مدتي كه خونه هستم بيشتر بغلش كنم ولي با كمك مامانم داره عادت مي كنه.

 

مشكل شيشه شير هنوز حل نشده. به دكترش هم گفتم ولي اون هم می گه فعلا صبح ها با غذا و ميوه سيرش كن تا عادت كنه...

 

باباي خونه مي گه براي عوض كردن خونه عجله نكن چون فعلا تا آخر مهر مهلت داريم و تا اون موقع شايد يه اتفاق هايي بيافته كه انشاا... اگه خدا بخواد بتونيم يه خونه كوچولو تو تهران بخريم. آخه ما تو گروني تهران رفتيم اصفهان يه آپارتمان 80 متري- تو مجتمع همون دختر خالم كه چند وقت پيش مهمونش بوديم - خريديم.

دعا كنيد برنامه مون درست شه.

مادر بزگم امروز داره ميره زيارت امام رضا مي خوام براش يه عريضه بفرستم و از اينجا بهش بگم اي امام عزيزم هر چي دارم از لطف و وساطت توي مهربونه.

تو رو به خدا همه بي خونه ها رو خونه دار كن....

هر كي دستش به طرفت درازه بي جوابش نذار....

 

از اشتباه تايپيم معذرت مي خوام (از دست اين زبان عربي كه زبان فارسي رو در به در كرده)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/27ساعت 10:41  توسط مامان | 
 

هفت ماه گذشت به همین سادگی...   Love Gaze

 

ازخواب بیدار شدم و یه کوچولو گریه کردم

 

چشای قرمزم رو بعد از حموم ببینید !

 

آموزش رانندگی...

 

خوب خسته شدم از بس ترافیک بود ...!!

(اونم که دستمه دادن که سرگرم شم ولی ...)

 

بدون شرح

 

اینم بدون شرح! 

 

"فروردین ماه و دیدن دوستای اینترنتی"

از سمت راست:رونیکا جون، نوژا جون، خودم، علیرضا جون و پرهام جون (عکس مارتیا جون رو نداشتم)

نوژا جون خوابش میومد گریه می کرد 

من و رونیکا رو ببینید چه قیافه ای شدیم! اعصاب مصاب ندارم هااااااااا

 





+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/25ساعت 9:34  توسط مامان | 

ما براي اين چند روز تعطيلي كلي برنامه داشتيم كه فقط يكيش جور شد. تعطيلات رفتيم اصفهان.

خانواده شوهرم با ما همسفر شدن و همگی مهمون دختر خاله خوبم بودیم. دستشون درد نکنه خیلی زحمت کشیدن.یه دخمل ناناز داره که کلی آراد باهاش دوست شده بود.

 

اینم عکس:

 

 

آراد کوچولو مسافر کنجکاو

 

 

آراد و آیلین (دختر خوشگل دختر خاله م)

 

 

آراد خسته بغل عمو

 

 

آیلین جون خوابیده تو کالسکه آراد

 

 

 

چند تا سوال از مادرای باتجربه :

  • روزها که میام اداره آراد شیر توی شیشه رو نمی خوره! مامانم غذا و سرلاک بهش می ده. کسی تجربه ای در این زمینه داره؟
  • فقط تو بغل و در حال راه رفتن می خوابه. چطور می تونم عادتش بدم روی پا بخوابه؟ چون دوست نداره گریه می کنه... 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:37  توسط مامان | 

سلام، من هم رسما مادر شاغل شدم.

 

اول تصمیم گرفتم پارت تایم کار کنم، با مدیرعامل هم صحبت کردم اونم خدا خیرش بده همیشه با من راه اومده، ولی با توجه به ساعت کاری، حقوق پایین کارمند ساعتی و از بین رفتن مزایا و امنیت شغلیم، دیدیم اصلا به صرفه نیست. تو مدتی که مرخصی بودم یه نفر رو اوردن به جای من و حتی میز و کامپیوترم رو بهش دادن. تا الانش من و اون مشترکا از یک میز استفاده می کنیم!

حالا قرار بر اینه هر روز تا ساعت 1- 30/1 بمونم و از ساعت شیر و مرخصی روزانه استفاده کنم.

آراد رو هم پیش مامانم می ذارم. اونم خیلی با آراد سرگرمه و دوستش داره. بنده خدا تو این مدت نتونسته روزا جایی بره، حتی برای خرید.

"خدا به همه مادرای فداکار که از وقت استراحت خودشون برای ما می زنن، سلامتی و طول عمر بده...آمیـن"

 

یه مشکل اساسی دیگه اینکه خونه خودم از مامانم دوره و نمی تونم هر روز صبح برم و بیام، فعلا که همش اونجام. با اینکه بنده خداها مامان و بابام خیلی احترام می ذارن و دوست دارن ما اونجا باشیم ولی خودم دوست ندارم زیاد خسته شون کنم.

 

هفته پیش رفتم چند تا بنگاه سر زدم کرایه خونه ها به این صورت بود:

آپارتمان 85 متری، قدیمی - بازسازی شده- بدون پارکینگ و انباری! 10 میلیون 600 تومن !

آپارتمان 55 متری طبقه چهارم، 25 میلیون رهن کامل!

 

می خوام کمتر غر بزنم و با انرژی مثبت مسائل رو حل کنم. چون خودم خواستم و معتقدم همه ما میتونیم از وقت و توانایی مون استفاده بیشتری بکنیم.

 

   مامانای شاغل امروز و فردا! بیایید بهم بیشتر انرژی بدیم و کمک کنیم تا این روزها با آرامش و خاطره خوش سپری بشه....  یاعلی

 

 اضافه شد :

 

v     از طرف دوست گلم "مامان ني ني ناز" به يك بازي دعوت شدم.

 

دوست داشتنی هام...

 

۱-خانواده (مادرٍ- پدر- همسر- گل پسر و برادرها)

2- نقاشي

3- موسيقي كلاسيك

4- طبيعت (خصوصا چمن زار و دريا)

5- مسافرت به جاهاي ناشناخته

6- شنا و واليبال

7- خريد (با جيب پر پول!)

8- خوردن غذاهاي لذيذ ( توي رستوران باشه كه محشره...)

9- طراحي دكوراسيون (تلفيقي ازسنتي و مدرن)

10- سينما (فيلم هاي رمانتيك)

 

دوست نداشتنی هام...

 

1- دوري از آراد خوشگلم

2- خونه تكوني

3- شستن لباس با دست (مثل جوراب !)

4- اتو كشيدن

5- ناراحت كردن ديگران

6- سياست

7- دروغ و وعده الكي دادن

8- آدم هاي بادمجون دور قابچي

9- شب هاي امتحان

10- شيرين پلو

 

v      من هم اين دوستان رو به بازي دعوت مي كنم :

 

مرجان خوبم مادر پادشاه جوانمرد، مامان احسان  خوشگله، فرناز مامان ماني جون، ليلي مامان پرهام گل، مادر خانومي فرهنگ نازم، سودي جون مامان آروين تپلي، رها جون، مامان پارميس جون، پگاه عزيز  و مامان هیژا جون.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/10ساعت 13:3  توسط مامان | 

سه روزه برگشتم سر کار...

شب اول عذاب وجدان داشت دیونم می کرد.

آراد رو بردم تو تراس براش لالایی میخوندم و گریه می کردم...

اون چشای معصوم و مهربونش‌٬ شاهد اشک ریختم بود و نمی دونست که به عشق اونه... شایدم گرمای این عشق رو احساس کرد ...

دستای کوچولوشو نوازش می کردم و بغض سنگینم رو خفه می کردم...

"مامانی دوست دارم بزرگ شدنت رو لحظه به لحظه ببینم. دوست دارم اولین کلمه ای که می گی رو خودم بشنوم. دوست دارم دستت رو بگیرم تاتی تاتیت کنم. دوست دارم یه آغوش مطمئن واسه گریه هات باشم. دوست دارم دل کوچولوت هیچ وقت تنگ نشه. دوست دارم یه روز بشنوم از اینکه تنها موندی منو بخشیدی. دوست دارم تمام آرامش و عشق دنیا رو بپات بریزم..." 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/30ساعت 9:18  توسط مامان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
دوستاي خوبم
ني ني سايت
کودک ما مارتیا
آرین و مامانی
راستین و مامان ویدا
يزدان ني ني ناز
یاسمین کوچولو
احسان جون
مامان امیررضا و گلی جون
سپهر نی نی گولو
كفشدوزك سميرا
آروین جون ومامان سودی
مامان هیژا
تی تی خانم
مانا و مانیای دوقلو
مانی پسر فرناز جون
شهراد کوچولو
نوشته های نونوش خانم
بی تو هیچم محمد امین..
سینا جون و نازبانو خانم
سایه مامان نی نی
تجربه های مامان آرتا جون
خانه سبز رها جون
پگاه جون و داراي گل
پرهام كوچولو و مامان ليلي
شیوا و مهمون كوچولوش
ارشیا گلی مامان و بابا
صداي پاي بارون
عرفان نگار
مسافری از بهشت
يونا و مامان ليلي
پرهام هديه خدا
پارميس گل گلدونه
فرهنگ بافرهنگ
پويان جون
ثنا جون
مزدا شيطون بلا
اميررضا و مامان سحر
ارغوان و فينگيل ها
زهرا كوچولو و ناهيد جون
ليلا و ني ني تو راهش آراد
نوژا جون و الهام
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

JavaScript Codes